X
تبلیغات
...گرامافون...

...گرامافون...

 

سلام ! بعد از ۲۶ روز دارم به روز می کنم

امیدوارم تا الان ۹۳ باهاتون خوب تا کرده باشه و برعکس

...و داستان نسترن اولین پست من توی سال ۹۳ که به شدت دوسش دارم....

دوسش دارم چون واقعیه !

نسترن را بچه که بود می دیدم،همیشه به دیوار کوتاه خانه اشان تکیه میداد و مدرسه امان را دید میزد. هیچ وقت نفهمیدم که چگونه دیوار خانه اشان از دیوار مدرسه بلند تر است . اسمش را بچه ها به من گفته بودند، این را هم گفته بودند که شیرین عقل است ! نسترن موهایش را همیشه یک جور  از روسری قهوه ایش بیرون میریخت و مدام می خندید انگار که شادترین دختر روی زمین است! چند وقت پیش نسترن را بعد از ۱۱سال یا بیشتر دیدم ! چهره اش همان بود،چادر سرش کرده بود و آنقدر  عمیق نگاهم کرد که انگار مرا میشناخت!دیگر لبخند نمیزد کمی هم عصبانی به نظر می رسید.شاید او هم با تمام شیرین عقلیش تلخی ها را فهمیده بود !

 

نوشته شده در سه شنبه 1393/01/19ساعت 22:39 توسط الهام میرزایی جابری|

توی سال جدید شاید بتونم ببخشم همه ی کسایی که من رو رنجوندن اما نه  اونایی که به ناحق راجبم قضاوت کردن...

برای همه دوستام سالی پر از امید آرزو می کنم....

سالی پر از دوستی....

و سالی پر از پول !!!!!!

راستی:فقط چند روز از 92 میگذشت که یکی از دوستامو از دست دادم...خواهش می کنم برای آرامش روحش صلوات بفرستید....

سال نو مبارک


نوشته شده در پنجشنبه 1392/12/22ساعت 8:51 توسط الهام میرزایی جابری|


 در بالکن که می ایستی

نه دشت معلوم است

نه شهر

و تو باید

با الهام از چراغ های روشن آپارتمان روبه رویی

شعر بسرایی

الهام-1392

نوشته شده در سه شنبه 1392/12/13ساعت 0:15 توسط الهام میرزایی جابری|



پدرانم همه سرگشته ی حیرت بودند

من اگر راه به جایی ببرم ناخلفم

فاضل نظری

نوشته شده در سه شنبه 1392/12/13ساعت 0:10 توسط الهام میرزایی جابری|



وقتی که دغدغه هام غش غش بهم میخندیدن اصلا توجهی بهشون نکردم و خیلی شیک وا3 خودم یه لیوان چایی ریختم،اول خواستم بدون قند بخورمش ، اما این کارو نکردم و با قند خوردم اونم 6 تا !!! همیشه همینه، قند پهلو میکنیم چایی رو ....

پ ن؛ چقدر چایی تلخ خوردم و فکر کردم شیرینه ولی مهم نیس، مهم اینه که تونستم شیرینش کنم...



نوشته شده در سه شنبه 1392/11/29ساعت 23:48 توسط الهام میرزایی جابری|


چه شب هایی که من

به شام گرم و خوشمزه ی مادرم

ایراد گرفته ام

و تو

در آن هوای سرد

با کفش هایی که برایت بزرگ است

فریاد زدی:

گل شاخه ایی هزار تومان !!


غرورمو ببخش

حضورمو ببخش

منم یه عابرم

عبورمو ببخش



نوشته شده در یکشنبه 1392/11/20ساعت 19:19 توسط الهام میرزایی جابری|


این شعر از آقای سالم پور احمد در مجله ی روزهای زندگی چاپ شده:


چهار فصل

 بهار؛

لانه ایی به دنبال پرنده اش

تابستان؛

بوسه ایی که می چسبد

پاییز؛

پلک های تو که می ریزد

زمستان؛

جیب های من که می گریند


نوشته شده در یکشنبه 1392/11/20ساعت 19:8 توسط الهام میرزایی جابری|

 

یه روز سرد پاییزی...مونا برزویی

 

یه روز سرد پاییزی...که باز از غصه لبریزی

می یای با کوله بار غم...چه اشکا که نمی ریزی

برام با گریه می خونی...پشیمونی...پشیمونی

دلم می ریزه از حرفات...تو چشمات میشه زندونی

شاید جاروی پلک تو...با اشکات شونه شه بازم

بپیچه عطر احساست...دلم دیوونه شه بازم

دیگه طاقت نمی یاره...دل کوچیک داغونم

اگه برگردی از قهرت...تو رو می بخشه !می دونم

خیالی جز تو با من نیست...بیا قهرارو پر پر کن

دلم از ستگ و آهن نیست...تو رو بخشیده باور کن

 

چند سال پیش که این آهنگ منتشر شد منو عجیب حالی به حالی کردولی دیگه گوش نکردم تااااااااااااا چند شب پیش و .....

نوشته شده در سه شنبه 1392/11/01ساعت 11:42 توسط الهام میرزایی جابری|

 

اگر چهار تکه نان خوشمزه باشد و شما پنج نفر باشید

کسی که اصلا از مزه ی نان خوشش نمی آید مادر است

نوشته شده در سه شنبه 1392/11/01ساعت 11:26 توسط الهام میرزایی جابری|

 

درد میکند وجودم !

مرا خلاص کن از این تعالی

هنوز زود است برای آدم شدن!!!

الهام

نوشته شده در شنبه 1392/10/14ساعت 11:51 توسط الهام میرزایی جابری|


شاید هیچ چیز آنطور که من می خواهم نباشد
،شاید گاهی از خودم می پرسم:چرا هیچ وقت همانی که باید نیستی؟! اما همین که با موسیقی و شعر و ترانه لبخند میزنم،همین که می توانم با یک غروب دلگیر آرام بگیرم،همین که میتوانم روبه روی یک پنجره بنویسم و در یک کافه کوچک قهوه بخورم برایم کافی است....خدایا ! این حس و این تنهایی را از من نگیر...
با آرزوی لبخند...الهام

نوشته شده در جمعه 1392/09/22ساعت 22:36 توسط الهام میرزایی جابری|


قرار

یادش بخیر ! می رفتیم لاله زار تئاتر می دیدیم و تو آن پالتوی قرمز رنگ و روسری

گل اناریت را می پوشیدی. قرمز خیلی به چشم های مشکیت می آمد و به لبهایت

که حتی وقتی هم می خندیدی ،کوچک بود ! قرار گذاشته بودیم وقتی پولدار شدیم

و تو زنم شدی هر چهارشنبه در لاله زار تئاتر ببینیم.

سال ها گذشت،ما هنوز هم چهارشنبه ها به سالن تئاتر می رویم. من بی تو، و تو

با کسی که خیلی پولدار است اما، نه تو روسری گل اناریت را می پوشی و نه او

دست هایت را می گیرد.

الهام-1392


نوشته شده در جمعه 1392/09/22ساعت 22:27 توسط الهام میرزایی جابری|


...

وای! گریمون هیچ، خندمون هیچ

باخته و برندمون هیچ

تنها آغوش تو مونده

غیر از اون هیچ

ای ! ای مث من تک و تنها

دستامو بگیر که عمر رفت

همه چی تویی زمین و آسمون هیچ

...

.... و تعبیر من : خدا

نوشته شده در جمعه 1392/09/22ساعت 22:13 توسط الهام میرزایی جابری|


پرسپولیس - آث میلان را که نگاه می کردم از حضور مالدینی و گتوزو در ایران و

ورزشگاه آزادی حسابی ذوق کردم و ذهنم پر کشید به سال هایی که بیشتر بازیهای

میلان را  نگاه میکردم  (البته، خیلی نمی گذرد از آن سال ها، آن هم برای یک دهه

هفتادی) اما ...یادش بخیر آن روزها، شاید دوست نداشته باشم  تکرار شود ، اما

....یادش بخیر !!!


یک سال و چند روز از تولد گرامافون می گذره.....

خوشحالم از اینکه باهاتونم....خیلی خوشحال


نوشته شده در جمعه 1392/09/08ساعت 14:46 توسط الهام میرزایی جابری|


تا مه راهو نپوشونده نگام کن....



برچسب‌ها: ترانه, البوم مثلث, مونا برزویی, علی لهراسبی
نوشته شده در جمعه 1392/09/08ساعت 14:20 توسط الهام میرزایی جابری|


گاهی آنقدر درگیرم

که فراموش می کنم

خودم را

به یک فنجان چای داغ

دعوت کنم

الهام-بهمن 91

نوشته شده در دوشنبه 1392/08/27ساعت 22:29 توسط الهام میرزایی جابری|



تقدیر...مونا برزویی
باید تو رو پیدا کنم

شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی

تقدیر بی تقصیر نیست


با اینکه بی تاب منی

بازم منو خط میزنی

باید تو رو پیدا کنم

تو با خودت هم دشمنی


کی با یه جمله مثل من

میتونه آرومت کنه

اون لحظه های آخر از

رفتن پشیمونت کنه


دلگیرم از این شهر سرد

این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر میکنی

حس میکنم از راه دور



آخر یه شب این گریه ها

سوی چشامو میبره

عطرت داره از پیرهنی

که جا گذاشتی میپره


باید تو رو پیدا کنم

هر روز تنها تر نشی

راضی به با من بودنت

حتی از این کم تر نشی



پیدات کنم حتی اگه

پروازمو پر پر کنی

محکم بگیرم دستتو

احساسمو باور کنی


عجیب این ترانه را دوست دارم !!


نوشته شده در دوشنبه 1392/08/27ساعت 12:27 توسط الهام میرزایی جابری|

 

حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود

افسوس که به جای افکارش

زخم های تنش را نشانمان دادند

و بزگترین دردش را

بی آبی نامیدند !

دکتر علی شریعتی

 

نوشته شده در شنبه 1392/08/18ساعت 14:0 توسط الهام میرزایی جابری|


روزی که دیگر...

دور از هیاهوی کذایی شهر، آنجا که احساس می کنم چشم های غیر منطقی مرا

دنبال نمی کنند به همان کافه ی همیشگی پناه می برم و کنار پنجره می نشینم

دفترچه ام را باز می کنم، سیگارم را روشن و یک اسپرسو سفارش می دهم. چند

پک می زنم و می نویسم: امروز هوا خیلی سرد است، پنجره ی کافه را بخار گرقته

،چهل و هشت ساعت است که از او خبر ندارم و...، هیچ وقت ذهنم برای عاشقانه

های بی محتوا جا ندارد . همه اش را خط می زنم !!!  اسپرسو را می آورند و  مثل

همیشه فنجان را دست نخورده باقی می گذارم و با یک اسکناس جا مانده از  من

، روی میز ، کافه را ترک می کنم و  به خودم قول می دهم: روزی که  دیگر  دیوانه

نباشم اسپرسوهایم را حتما با شکر بخورم !!!

سلام ! این روزاس که دنیا کم کم رنگ پاییز به خودش می گیره ! لحظه های پاییزیتون خوش!

در ضمن: تولد هر کی که توی ماه قشنگ آبان به دنیا اومده مبارک !


نوشته شده در جمعه 1392/08/03ساعت 23:32 توسط الهام میرزایی جابری|




YOU CAN ALWAYS FIND THE SUN IN YOURSELF IF YOU WILL

 ONLY SEARCH

نوشته شده در چهارشنبه 1392/08/01ساعت 0:21 توسط الهام میرزایی جابری|


سلام!

بعضی بخش های وب را حذف کردم و  دیگر بعضی صفحه ها را در گرامافون نمی گذارم،


رهایی

چه دلگیره دلت اینجا

که دریا رو نشون کردی

که توی ذهن کوچیکت

هوا رو آرزو کردی


چه دلگیره دلت اینجا

کنار قلعه ی سنگی

کنار جلبکای سرد

که می رقصن ولی غمگین


چه دلگیره هوا اینجا

که طعم ناسزا میده

که هر لحظه برای تو

مث قفل های زنجیره


چه دلگیره که ما هرگز

نمی فهمیم دلت گیره

دلت گیره واسه جایی

که طعم آشیون میده


چه دلگیره دلم اینجا

که میخواد با تو آروم شه

که میخواد جون بدی حالا

بشی حسرت واسه شیشه


برو ماهی بدون اینجا

برای تو فقط وهمه

برو دلبند دریا شو

که اینجا آسمون سنگه

الهام-1392


نوشته شده در چهارشنبه 1392/07/17ساعت 0:34 توسط الهام میرزایی جابری|


زمستان در عمق وجودم سقوط می کند

وقتی از مسیر نگاه تو

عبور می کنم

الهام-بهمن 91

نوشته شده در چهارشنبه 1392/07/17ساعت 0:33 توسط الهام میرزایی جابری|


روزی مردی کنار ساحل در حال قدم زدن بود و ماهیگیری را دید که ماهی های کوچک

را نگه می دارد ولی ماهی های بزرگ را در آب می اندازد! جلو رفت و پرسید:

- چرا ماهی های کوچک را نگه می داری، در حالی که ماهی های بزرگ را دوباره به

آب می اندازی؟

مرد ماهیگیر پاسخ داد:

-چاره ایی ندارم،چون ماهی تابه ی من کوچک است!!

گاهی فرصت هایی که خدا نصیبمان می کند را از دست می دهیم،چون ایمانمان کم است

برگرفته از کتاب تو،تویی

نوشته شده در چهارشنبه 1392/07/17ساعت 0:29 توسط الهام میرزایی جابری|


خیال.....اهورا ایمان

بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو می شنوی

هنوز هوامو داری و هنوز صدامو می شنوی

بذار خیال کنم هنوز،یه لحظه از نیازتم

اگر تمومه قصمون،هنوز ترانه سازتم

بذار خیال کنم هنوز،پر از تب و تاب منی

روزا به فکر دیدنم،شبا پر از خواب منی

بذار خیال کنم تو دلتنگیات،

غروب که میشه یاد من می افتی

تویی که قصه ی طلوع عشقو،

گفتی و دوستت دارمو نگفتی،

بذار خیال کنم منم،اون که دلت تنگه براش

اونی که وقت تنهایی،پر میشی از خاطره هاش

اون که هنوز دوسش داری؛اون که هنوز هم نفسه

بذار خیال کنم منم،اونی که بودنش بسه

دوباره فال حافظ و،دوباره توی فالمی

بذارخیال کنم بذار،اگرچه بی خیالمی



نوشته شده در دوشنبه 1392/07/15ساعت 13:25 توسط الهام میرزایی جابری|


سلام......!

چند روزی نبودم،یعنی اصلا نبودم،یک جورهایی زدم به سیم آخر و بی خیال استفاده 

ی درست از وقت شدم و با خودم قرار گذاشتم قبل از شروع دانشگاه حسابی خوش

بگذرانم البته نه با دوستانم به گشت و گذار رفتم نه مهمانی و نه هیچ چیز دیگر فقط 

من بودم و شب های مهتابی و ترانه هایم ، من بودم و گوش دادن آهنگ هایی که

ترانه هایش را مونا برزویی گفته ، من بودم و چند تایی داستان کوتاه که طرحش

یکباره می آمد به ذهنم و تند تند در دفترچه ی آبی رنگم که وقتی می خواستم

بخرمش فقط نارنجیش را داشت و من هم مجبور شدم آبیش را بخرم، می نوشتم.

من بودم و تا نصف شب ساعت 25 نگاه کردن و تا لنگ ظهر خوابیدن!! !!!! کتاب هم

نمی خواندم !!!! عجب روز هایی بود! ! بیشتر از همیشه خواندم، یاد گرفتم و بیشتر

از همیشه نفس کشیدم !!

نوشته شده در سه شنبه 1392/07/02ساعت 11:14 توسط الهام میرزایی جابری|



Design By : P I C H A K . N E T