...گرامافون...

منم اون فصل زردی که

پر از لبخند وارونس

داده عشقو به دست باد

اینه که مست و دیوونس...

الهام

خیلی سردمه ! یکی پالتوشو  به من قرض میده؟؟!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه 1393/05/07ساعت 2:13 توسط الهام میرزایی |

تو برایم ترانه میخوانی

سخنت جذبه ایی نهان دارد

گوئیا خوابم و ترانه ی تو

از جهانی دگر نشان دارد

 

شاید این را شنیده ایی که زنان

در دل «آری» و «نه»به لب دارند

ضعف خود را عیان نمی سازند

راز دار  و  خموش  و  مکارند

 

آه  من هم زنم،زنی که دلش

در هوای تو میزند پر و بال

دوستت دارم ای خیال لطیف

 دوستت دارم ای امید محال 

 

فروغ فرخزاد

نوشته شده در دوشنبه 1393/04/30ساعت 11:42 توسط الهام میرزایی |

 

نذار بهت وابسته شم

حتی اگه دوسم داری !

بذار رها شم از خودم

تا تو منو کم  نیاری !

اون دوستم اون بالا داره میگه : الی ! هییسسسس دخترها فریاد نمیزنند !!!

نوشته شده در جمعه 1393/04/27ساعت 1:3 توسط الهام میرزایی

 

...و من هنوز درگیر آن فال و فنجانم و لبخند تو ، که دیگری نوشیده بود !!

الهام...

نوشته شده در سه شنبه 1393/04/24ساعت 18:51 توسط الهام میرزایی |

 

برای مردم غزه دعا کنیم...

نوشته شده در سه شنبه 1393/04/24ساعت 18:40 توسط الهام میرزایی

فقط تو میتونی آرامش داشته باشی اما آروم نباشی،حتی وقتی داری شعرهای پل الوار رو  میخونی و موزیک لایت میشنوی !!............ .................. 

دکتر منو از بعضی خوراکی های خوشمزه منع کرده( عذا بدون سالاد چه فایده داره؟) کتاب ندارم بخونم و هر چی مینویسم اونی نمیشه که میخوام !!!( عاشق علامت تعجبم) البته الان شده علامت عاطفی !

راستی عاطفه کجاس؟؟!!!

تا وقتی در روز چندین کار مفید انجام ندم آروم نمیگیرم( چه ادم مزخرفیم من !!!)

هر روز میشینم زبان گوش میدم!چند تا آدم حرف میزنن و منم واسه خودم ترجمه میکنم ! از هر دری حرف میزنن ، از زنبور گرفته تا آلزایمر ! کاش یه چیزیم از آشوب بگن.....

بعضی وقتا نمیفهمم چی میگن  ولی مهم نیس !!!!

وقتی تا 3و نیم صبح فوتبال میبینم ! تمام روز رو یا خوابم یا تو فکر خواب( من با خوابیدن آروم نمیگیرم ) !!!

تو نخواهی آمد

و شعر

داستان پرنده ایی است

که پرواز را دوست دارد و بالی ندارد

(شمس لنگرودی)

 

نوشته شده در پنجشنبه 1393/04/19ساعت 18:26 توسط الهام میرزایی

سلام !!!!!

دلم برا شما و وبم تنگ شده بود !

این روزا تب فوتبال عجیب داغه و قبلش هم تب امتحانا ، حالا عاشق فوتبال باشی و جام جهانی هم بخوره توامتحانات ! البته همین همزمانی امتحان و جام جهانی حداقل برای من جذابیت های خاص خودشو داشت!مثلا 8 صبح امتحان داری و تا نصف شب بشینی فوتبال نگاه کنی ، داری درس میخونی و ایتالیا بازی دارهبعد به خودت قول بدی که فقط یه نیمشو نگاه کنی ، یه نیمشم نگاه میکنی اما از دقیقه ی 60 به بعد بازوسوسه میشی که بری بقیشم نگاه کنی ! آخرشم همون اول کار حذف شه این ایتالیاتازه پرتقال هم حذفمیشه و دیگه بازی های رونالدو رو نمیبینمایران و آرژانتین هم که دیگه نگووووو !!!! چی میشد تک به تگگوچی گل میشد؟؟؟ یا ضربه سر سید جلال؟  ولی دم بچه ها گرم ، بخصوص آق مهرداد و علیرضا حقیقی!!حالا  جذابیت کار کجاس ؟؟ اینجا که یه نفری مث من که وقتی امتحان داره حتی اگه درس هم نخونه عمرااز فکر امتحانش بیاد بیرون بشینه فوتبال نگاه کنه و  اصلا استرس وقتشو که داره میگذره نداشته باشه ،در واقع کشف کردم که تو  شرایط سخت هم میتونم ریلکس باشم.هورااااااااا(البته ناگفته نماند که بخاطر امتحانا بعضی بازی ها رو نگاه نکردم )

... و اما ماه رمضون و حال خوش این روز های عزیز و برنامه ی دوست داشتنی ماه عسل ! و سریال هایی که پر ایراده و باز میشینم نگاه میکنمسر سفره های افطار همو دعا کنیم

نوشته شده در دوشنبه 1393/04/16ساعت 14:14 توسط الهام میرزایی |

 

 اون آهنگو هر بار رد میکنم

که هیچکس نبینه تو چشام غمو

یه وقتایی هست بهترین خاطرات

میتونن روانی کنن آدمو

مونا برزویی

 

نوشته شده در شنبه 1393/03/31ساعت 0:48 توسط الهام میرزایی

پست تولدم با یک روز تاخیر

 

21 سال گذشت

و من...

به "سکوت" نزدیک تر میشوم

به گاهی نبودن

همیشه رفتن...

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1393/03/23ساعت 23:19 توسط الهام میرزایی |

یه نفری بهم گفت : وقتی چیزی رو عمیقا باور داشته باشی بهش عمل میکنی...

جوابشو ندادم؛ گاهی حرف ها و طعنه ها رو بی جواب میذارم،طعنه ها رو به این خاطر که نمیتونم به اندازه ی آدم هایی که طعنه میزنن "بی درک باشم" یا " حسود"...و بعضی حرف ها رو به این دلیل بی جواب میذارم که میبینم افکار خط خطی و پریشون و منظمم برای خودم بمونه بهتره ، بعضی وقت هام کلا و اساسا نباید جوابی بدم...

من گاهی نمیتونم چیزی رو که عمیقا  باورش دارم  عملی کنم...کاش میشد دلیلش رو بنویسم....

(بیزارم از اینکه شبیهت شم)

 

نوشته شده در پنجشنبه 1393/03/08ساعت 21:46 توسط الهام میرزایی

هوا آنقدر گرم بود که سردم شده بود،به خانه که رسیدم لباس هایم را کندم و روی کاناپه ولو شدم؛سردم بود؛به تختم پناه بردم،پتو را روی خودم کشیدم،خیس عرق شدم و نمی دانم چرا همه اش ترانه ی 10 سال پیش را زمزمه می کردم.خوابم برد، خواب ساعت را دیدم، از 12 شب گذشته بود، با وحشت بیدار شدم!ساعتم را که همیشه می خندید نگاه کردم،عقربه ها هنوز به 7 هم نرسیده بود،ساعت دروغ گو ترین چیزی است که به عمرم دیده ام!!

الهام-1393

نوشته شده در شنبه 1393/03/03ساعت 1:28 توسط الهام میرزایی |


من و حدیث سر کلاس استادی به معنای فرا واقعی بد اخلاق...

من: حدیث ! میدونی بزرگترین آرزوم چیه ؟؟

حدیث: نه ، چیه ؟؟

من: بزرگترین آرزوم اینه که جزوتو تا میتونم خط خطی کنم !!!!!!!!!!!!

حدیث: غلط کردی !!!!

من: حالا میبینی !! بالاخره این کارو میکنم ! حتی اگه باهام قهر کنی!!!

حدیث: بلاکت(Block) میکنم !

من: هیچ کس نمیتونه منو تو زندگیش بلاک کنه ، حتی اگه اینکارو کنه فقط فکر میکنه که بلاک کرده !

حدیث{میخنده} جواب دندون شکنی بود.

پ ن: چه اعتماد به نفسی دارم من !

پ ن: جزوه ی حدیث به شدت تمیز و مرتب و خوشکله !!

و بازم پ ن: احتمالا گرامافون تا یه مدت به روز نشه !! (احتمالا)

نوشته شده در چهارشنبه 1393/02/17ساعت 19:58 توسط الهام میرزایی |


همین امروز

همین حالا

بگو که دوستم داری

بگو که به من فکر میکنی

فردا دیر است...

فردا شاید من نباشم

و آرزوی عشق تو

در گور هم جا نمیشود

همین امروز

همین حالا

بگو که دوستم داری

الهام

نوشته شده در سه شنبه 1393/02/09ساعت 20:52 توسط الهام میرزایی |


بیشترین عشق جهان را به سوی تو می آورم

از معبر فریاد ها و حماسه ها

چرا که هیچ چیز در کنار من

از تو عظیم تر نبوده است

که قلبت


احمد شاملو

نوشته شده در سه شنبه 1393/02/02ساعت 9:52 توسط الهام میرزایی |

 

سلام ! بعد از ۲۶ روز دارم به روز می کنم

امیدوارم تا الان ۹۳ باهاتون خوب تا کرده باشه و برعکس

...و داستان نسترن اولین پست من توی سال ۹۳ که به شدت دوسش دارم....

دوسش دارم چون واقعیه !

نسترن را بچه که بود می دیدم،همیشه به دیوار کوتاه خانه اشان تکیه میداد و مدرسه امان را دید میزد. هیچ وقت نفهمیدم که چگونه دیوار خانه اشان از دیوار مدرسه بلند تر است . اسمش را بچه ها به من گفته بودند، این را هم گفته بودند که شیرین عقل است ! نسترن موهایش را همیشه یک جور  از روسری قهوه ایش بیرون میریخت و مدام می خندید انگار که شادترین دختر روی زمین است! چند وقت پیش نسترن را بعد از ۱۱سال یا بیشتر دیدم ! چهره اش همان بود،چادر سرش کرده بود و آنقدر  عمیق نگاهم کرد که انگار مرا میشناخت!دیگر لبخند نمیزد کمی هم عصبانی به نظر می رسید.شاید او هم با تمام شیرین عقلیش تلخی ها را فهمیده بود !

 

نوشته شده در سه شنبه 1393/01/19ساعت 22:39 توسط الهام میرزایی |

توی سال جدید شاید بتونم ببخشم همه ی کسایی که من رو رنجوندن اما نه  اونایی که به ناحق راجبم قضاوت کردن...

برای همه دوستام سالی پر از امید آرزو می کنم....

سالی پر از دوستی....

و سالی پر از پول !!!!!!

راستی:فقط چند روز از 92 میگذشت که یکی از دوستامو از دست دادم...خواهش می کنم برای آرامش روحش صلوات بفرستید....

سال نو مبارک


نوشته شده در پنجشنبه 1392/12/22ساعت 8:51 توسط الهام میرزایی |


 در بالکن که می ایستی

نه دشت معلوم است

نه شهر

و تو باید

با الهام از چراغ های روشن آپارتمان روبه رویی

شعر بسرایی

الهام-1392

نوشته شده در سه شنبه 1392/12/13ساعت 0:15 توسط الهام میرزایی |

 

 

پدرانم همه سرگشته ی حیرت بودند

من اگر راه به جایی ببرم ناخلفم

فاضل نظری

نوشته شده در سه شنبه 1392/12/13ساعت 0:10 توسط الهام میرزایی |



وقتی که دغدغه هام غش غش بهم میخندیدن اصلا توجهی بهشون نکردم و خیلی شیک وا3 خودم یه لیوان چایی ریختم،اول خواستم بدون قند بخورمش ، اما این کارو نکردم و با قند خوردم اونم 6 تا !!! همیشه همینه، قند پهلو میکنیم چایی رو ....

پ ن؛ چقدر چایی تلخ خوردم و فکر کردم شیرینه ولی مهم نیس، مهم اینه که تونستم شیرینش کنم...



نوشته شده در سه شنبه 1392/11/29ساعت 23:48 توسط الهام میرزایی |

 

چه شب هایی که من

به شام گرم و خوشمزه ی مادرم

ایراد گرفته ام

و تو

در آن هوای سرد

با کفش هایی که برایت بزرگ است

فریاد زدی:

گل شاخه ایی هزار تومان !!

 

غرورمو ببخش

حضورمو ببخش

منم یه عابرم

عبورمو ببخش

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1392/11/20ساعت 19:19 توسط الهام میرزایی |


این شعر از آقای سالم پور احمد در مجله ی روزهای زندگی چاپ شده:


چهار فصل

 بهار؛

لانه ایی به دنبال پرنده اش

تابستان؛

بوسه ایی که می چسبد

پاییز؛

پلک های تو که می ریزد

زمستان؛

جیب های من که می گریند


نوشته شده در یکشنبه 1392/11/20ساعت 19:8 توسط الهام میرزایی |

 

یه روز سرد پاییزی...مونا برزویی

 

یه روز سرد پاییزی...که باز از غصه لبریزی

می یای با کوله بار غم...چه اشکا که نمی ریزی

برام با گریه می خونی...پشیمونی...پشیمونی

دلم می ریزه از حرفات...تو چشمات میشه زندونی

شاید جاروی پلک تو...با اشکات شونه شه بازم

بپیچه عطر احساست...دلم دیوونه شه بازم

دیگه طاقت نمی یاره...دل کوچیک داغونم

اگه برگردی از قهرت...تو رو می بخشه !می دونم

خیالی جز تو با من نیست...بیا قهرارو پر پر کن

دلم از ستگ و آهن نیست...تو رو بخشیده باور کن

 

چند سال پیش که این آهنگ منتشر شد منو عجیب حالی به حالی کردولی دیگه گوش نکردم تااااااااااااا چند شب پیش و .....

نوشته شده در سه شنبه 1392/11/01ساعت 11:42 توسط الهام میرزایی |

 

اگر چهار تکه نان خوشمزه باشد و شما پنج نفر باشید

کسی که اصلا از مزه ی نان خوشش نمی آید مادر است

نوشته شده در سه شنبه 1392/11/01ساعت 11:26 توسط الهام میرزایی |

 

درد میکند وجودم !

مرا خلاص کن از این تعالی

هنوز زود است برای آدم شدن!!!

الهام

نوشته شده در شنبه 1392/10/14ساعت 11:51 توسط الهام میرزایی |


شاید هیچ چیز آنطور که من می خواهم نباشد
،شاید گاهی از خودم می پرسم:چرا هیچ وقت همانی که باید نیستی؟! اما همین که با موسیقی و شعر و ترانه لبخند میزنم،همین که می توانم با یک غروب دلگیر آرام بگیرم،همین که میتوانم روبه روی یک پنجره بنویسم و در یک کافه کوچک قهوه بخورم برایم کافی است....خدایا ! این حس و این تنهایی را از من نگیر...
با آرزوی لبخند...الهام

نوشته شده در جمعه 1392/09/22ساعت 22:36 توسط الهام میرزایی |


قرار

یادش بخیر ! می رفتیم لاله زار تئاتر می دیدیم و تو آن پالتوی قرمز رنگ و روسری

گل اناریت را می پوشیدی. قرمز خیلی به چشم های مشکیت می آمد و به لبهایت

که حتی وقتی هم می خندیدی ،کوچک بود ! قرار گذاشته بودیم وقتی پولدار شدیم

و تو زنم شدی هر چهارشنبه در لاله زار تئاتر ببینیم.

سال ها گذشت،ما هنوز هم چهارشنبه ها به سالن تئاتر می رویم. من بی تو، و تو

با کسی که خیلی پولدار است اما، نه تو روسری گل اناریت را می پوشی و نه او

دست هایت را می گیرد.

الهام-1392


نوشته شده در جمعه 1392/09/22ساعت 22:27 توسط الهام میرزایی |


...

وای! گریمون هیچ، خندمون هیچ

باخته و برندمون هیچ

تنها آغوش تو مونده

غیر از اون هیچ

ای ! ای مث من تک و تنها

دستامو بگیر که عمر رفت

همه چی تویی زمین و آسمون هیچ

...

.... و تعبیر من : خدا

نوشته شده در جمعه 1392/09/22ساعت 22:13 توسط الهام میرزایی |



Design By : P I C H A K . N E T