...گرامافون...

 

خداحافظ گرامافون عزیز من

 

به اون دوسته دوستانی که هنوز به یادمن

و من اسمشونو نمیدارم دوست مجازی

بلکه حقیقی ان و خوشحالم بابت

پیدا کردنشون

داشتنشون

سر میزنم...

و فراموش نمیکنم اون هایی رو که 

توی همین فضای مجازی لحظه های خوبی داشتم باهاشون

و خوشی ها و ناخوشی هاشون رو باهام شریک میشدن

و یهو غیبشون زد!!!!

به همینجام سر میزنم و فقط میخونم خودمو

خودمو توی این سه سال و اندی

البته...

خدا رو چه دیدی

شاید هم اومدم و نوشتم!!!!!

 

گرامافون عزیزم...من لحظه های زیبایی رو اینجا سپری کردم

چه وقتایی که با عجله پست میذاشتم

چه وقت هایی که با حوصله

اما  به هر چیزی که میذاشتم

اعتقاد داشتم...علاقه داشتم

و بخصوص وقتی هایی که میخوندم نظرات مخاطب های عزیزمو

و وقتی هایی  که سر میزدم و (میزنم ) بهشون.

ممنون خواهر جان که باعث شدی وب بزنم...

 

 


برچسب‌ها: تو اینستاگرام هستم
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۱۳ساعت 0:59 توسط الهام میرزایی

دیگه چیزی نمونده تا تموم شدن ن و د و س ه

ن و د و س ه مث همه ی 21 سال قبل تلخی و شیرینی های خودشو داشت،هر چند که تلخی هاش عمیق تر از شیرینی هاش بود، اما من خودمو ساختم، با همه ی اون تلخی ها ، همه ی اون درد ها و دارم بهتر میشم،بهتر و بهتر   هر چند که درد کشیدن بد دردیه اما چقدر شیرینه که یاد میگیری خوشی های کوچک زندگیتو پیدا کنی و باهاشون خوشحال باشی...با قدم زدن،موزیک گوش دادن،فیلم دیدن،کتاب خوندن،پیام های محبت آمیز دوستات یا حتا قهوه خوردن،گل خریدن ،لاک  زدن وخرید یه گوشواره ی کوچک نقره یا بدل ! چون قرار نیست اتفاق خارق العاده ایی بیفته و یا مثلا هر چه زودتر از این تنهایی در بیام(البته،تنهایی...یعنی تا این حد تنها مث من،خیلی هم بد نیست).

بدترین حالت اینه که بلد نباشیم خوشحال باشیم و بدتر از اون،اینه که وقتی مشکلی برامون به وجود بیاد خودمونو محکوم کنیم به غصه خوردن،انگار که قراره با غصه خوردن چیزی درست شه،بخصوص وقتی غصه میخوریم که چرا یک نفر بهمون بد کرد...چون دیگری "بد " کرد..نه تو ، نه من.پس اون کسی که باید غصه بخوره "دیگریه" نه ما...مگر اینکه بتونیم جواب بدی هاشو بدیم،که اگه بتونیم خیلی خوب میشه و خوب تر اون اینه که بدی نکنیم و اجازه ندیم کسی آزاری بهمون برسونه...

ن و د و س ه ،اتفاق های باحالی هم داشت،از اون باحال های مقطعی،از اونا که من حال نکردم باهاشون...و تجربه های جدید هم ...

امیدوارم توی سال جدید اتفاق های قشنگی برا ی من

تو 

و همه بیفته...

آمین

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۸ساعت 22:8 توسط الهام میرزایی |

برایت شعری نوشته ام در برف

بی شال 

بی کلاه

و روزنامه های صبح

قندیل شاعری را تیتر کرده اند !

و امروز

رد پایم را تا تو دنبال می کنند !

 

محسن حسینی

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۷ساعت 17:42 توسط الهام میرزایی

دلم برات تنگ میشه و 

بی خبری از حال من

کجای دنیای منی

آرزوی محال من؟!

 

دو بیت از ترانه ام...

سپیده  جانم گفت نوشته هامو بذارم

...و اما اسفند

اسفند ماه رو دوست دارم ...انتظار عید قشنگه، خیلی قشنگ حتا اگه پر فکر و دغدغه باشی...

اسفندتون زیبا

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۶ساعت 21:16 توسط الهام میرزایی |

من...

بعد مدت ها.........

هیچ جا صفای وب رو نداره...

بیشتر لینک هام متروکه شدن یا دیر به دیر به روزن....

من که امتحان داشتم....بلاگفا هم گاهی سر به سرم میذاره...

---------------------------------------------------------------------------------------

یک کافه ی دنج در آن خیابان

لب های مقتول بالای فنجان

انگیزه ی قتل اصلا مهم نیست

اندوه قاتل در پیچ میدان

اندیشه فولادوند

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۵ساعت 15:18 توسط الهام میرزایی

 

آفرین به تو که

ن ج ا ب ت را

همانطور که هست می نویسی

نه آنطور که

بعضی مرد نماها می خواهند

آفرین به تو

که حرفت را می زنی

حقت را می گیری

آفرین به تو که 

شادی ...

الهام-

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۳۰ساعت 13:38 توسط الهام میرزایی |

I set fire to the rain

watched it pour as I touched your face

let it burne while I cry

cause I heard it screaming out your name,your name


برچسب‌ها: Adele, set fire to the rain
نوشته شده در شنبه ۱۳۹۳/۰۹/۱۵ساعت 21:32 توسط الهام میرزایی

خیابان دهم

کوچه ی هشتم شرقی

مرا یاد خودمان می اندازد

ده سالگیت

هشت سالگیم

خانه باغ مادربزرگ

چوب چنار

دعوای گنجشک ها

 و خنده هایمان

بی هیچ ترسی

با "هیچ" دلیلی...

لعنت به این خاطره ها !!!

الهام

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۱۰ساعت 12:57 توسط الهام میرزایی |

دیر آمدی موسا !

دوره ی اعجاز ها گذشته است

عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن

تا کمی بخندیم .

شمس  لنگرودی

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۳/۰۹/۰۱ساعت 13:8 توسط الهام میرزایی

 

عاشقا آدمای متوسطین ! با تعریف از هم خودشونو بزرگ میکنن !

 


برچسب‌ها: دیالوگ بهرام رادان در فیلم, حکم, اثر مسعود کیمیایی
نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۰۸/۱۶ساعت 13:13 توسط الهام میرزایی

لبخند یعنی: من....

        تو.....

        و

          یک فنجان چای سرد...

                                    که تصویر ماه در آن افتاده !!

 

الهام....

               

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۳/۰۸/۱۰ساعت 14:39 توسط الهام میرزایی |

برای یکی از دوستان در دفترچه خاطراتش نوشته بودم:

"آرزو میکنم مثل خودم بی بهونه و با  اتفاق هایی نه چندان مهم و فوق العاده خوشحال شی"

این آرزو رو برای همه دارم، از مخاطب های وبلاگ تا ... آدم های توی کافه !!! همون کافه ایی که تو مسیرمه !

  ..آرزو میکنم برم کافه ، بشینم یه فنجون قهوه بخورم، بدون نگرانی، بدون فکرِ فرمول ها و نمودارهایی که دوستشون ندارم، اونام منو دوست ندارن !!! ولی باید همو تحمل کنیم !

...تحمل میکنم...هنوز میشه خندید !

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۳/۰۷/۲۶ساعت 0:11 توسط الهام میرزایی

 

آسان است برای من

که خیابان ها را تا کنم و در چمدانی بگذارم

که صدای باران را

به جز تو کسی نشنود...

شمس لنگرودی

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۳/۰۷/۱۵ساعت 13:36 توسط الهام میرزایی

بعضی اتفاق ها ، مثل همین بازی های آسیایی 2014 اینچئون ثابت میکند که خانم ها فراتر از تصور یک مرد یا حتا همنوعانشان قوی و با دل و جرات هستند...

- چه حس خوبی داره وقتی دختر سرزمینت پرچم کشورتو بالا نگه داره ...

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۰۷/۱۱ساعت 15:12 توسط الهام میرزایی |

تو قلب من یه امپراطوره...

خیلی خوشحال شدم وقتی ترانه سرای محبوبم تندیس طلایی ترانه برگزیده از نگاه کارشناسان را در جشن موسیقی ما  برای قطعه ی امپراطور با صدای دلنشین مهدی یراحی که اتفاقا بهترین قطعه هم انتخاب شد، گرفت . هر چند که مونا برزویی با جایزه ، بی جایزه و با هر اسمی ،چه سارا چه نسترن از نگاه من بهترین است و این اولین باری نیست که قطعه ایی با ترانه او تا این حد پرطرفدار شده !!

 

 

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۳/۰۷/۰۱ساعت 21:54 توسط الهام میرزایی

چه حس خوبی داره "رویای سبز" ریچارد کلایدرمن گوش کنی و ترانه های ماریا کری بخونی:

 

I can stand up once a gain

on my own and I know 

That I am strong enough to mend

  and every time I feel a afraid

I hold tighter to my faith

And I live one more day

And I make it through the rain

می توانم یک بار دیگر

روی پای خودم بایستم و مطمئنم که

آن قدر قوی هستم که بهبود پیدا کنم

و هر بار که ترس را احساس  کنم

با ایمانی محکم تر

روز دیگری را پشت سر می گذارم

و زیر باران دوام می آورم

...

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۰۶/۲۱ساعت 16:18 توسط الهام میرزایی |

عشق، پلنگی است که در رگ هایم می دود . پلنگی که می خواهد تا خدا خیز بردارد.

من این پلنگ را قلاده نمی بندم و رامش نمی کنم . حتی اگر قفس تنم را بشکند.

خدا ماه است و این پلنگ می خواهد تا ماه بپرد . حکایت پلنگ و ماه عجب ناممکن است . اما هر چه ناممکن تر است. زیبا تر است .

عرفان نظر آهاری


برچسب‌ها: کتاب دو روز مانده به پایان جهان
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۶/۱۹ساعت 22:13 توسط الهام میرزایی

گاهی آنقدر خوبی که شک میکنی به خودت ! به این که این همه خوب بودن لازم است؟! این میشود که دچار تناقض میشوی و مدام با خودت دوئل داری، آنقدر که آخر سر میرسی به یک دو راهی، اما جرات انتخاب نداری و این اوج تراژدی قصه ی توست !! تویی که به باور عادت کرده ایی اما عادتت را باور نکرده ایی !!

الهام-

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۶/۱۲ساعت 18:55 توسط الهام میرزایی |

« اگر شبی از شب های زمستان مسافری » کتاب فوق العاده ایی بود اما هر فوق العاده ایی آدم راقانع نمیکند که کتاب را تا آخر بخواند ! شاید هم روزی تا آخر بخوانمش، به هر حال گذاشتمش توی کتابخانه ی کوچکم و دوباره رفتم سراغ مائده های زمینی :

آرزوی دیدن باغ های «موصل» را در سر می پرورم؛شنیده ام که پر از گل های سرخ است .باغ های نیشابور را عمر خیام ستوده است، و باغ های شیراز را حافظ ؛ هرگز باغ های نیشابور را نخواهم دید .

آندره ژید

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۶/۰۵ساعت 15:25 توسط الهام میرزایی

من سقوط کرده بودم ، ته چاه ناامیدی

نعره ی عریون مرگو ، تو تو اون دره شنیدی

از دلِ صخره شکفتی ، مثِ یه شاخه ی محکم

منو از دره گرفتی ، آخرین لحظه ی مبهم

تن من به جای دره ، توی آغوش تو افتاد

اشکِ حسرتت چکیدو ، پلک بستمو تکون داد

زلفِ تو نوازشم کرد ، عطرتو نفس کشیدم

خم شدی نزدیک نبضم ، دیدمت، چشماتو دیدم

من میخوام مال تو باشم ، توی خواب تو بمونم

چی تو چشمای تو دیدم ، نمی دونم...نمی دونم

مونا برزویی

کی میتونه تو رو از فکر سقوط نجات بده؟؟؟!!!

 

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۳/۰۶/۰۴ساعت 1:43 توسط الهام میرزایی |

همیشه ناتمام می ماند

حرف های من

با خودم !

عباس کیارستمی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۵/۲۹ساعت 22:3 توسط الهام میرزایی

از زبان هزار آدم به هزار آدم:

میتوانی مرا به اسم کوچک صدا نکنی

میتوانی وانمود کنی دوستم نداری

کمتر بخندی

بیشتر سیگار بکشی

برایم گل نخری

 کادوهایم را باز نکنی

میتوانی دیر برسی به قرارمان

میتوانی مرا مغرور تصور کنی

لجباز خطاب کنی

 برایم سیب نچینی

ساز نزنی 

بغضم را نفهمی

اما نمیتوانی...

هرگز نمیتوانی نباشی!

الهام

 

 

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۳/۰۵/۲۸ساعت 16:23 توسط الهام میرزایی |

ناتانائیل ، تنها خداست که نمی توان در انتظارش بود . در انتظار خدا بودن ، ناتانائیل،یعنی در نیافتن اینکه او را هم اکنون در وجود خود داری . تمایزی میان خدا و خوشبختی قائل مشو و همه ی خوشبختی خود را در همین دم قرار ده.

آندره ژید

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۳/۰۵/۱۴ساعت 17:50 توسط الهام میرزایی

منم اون فصل زردی که

پر از لبخند وارونس

داده عشقو به دست باد

اینه که مست و دیوونس...

الهام

خیلی سردمه ! یکی پالتوشو  به من قرض میده؟؟!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۳/۰۵/۰۷ساعت 2:13 توسط الهام میرزایی |

تو برایم ترانه میخوانی

سخنت جذبه ایی نهان دارد

گوئیا خوابم و ترانه ی تو

از جهانی دگر نشان دارد

 

شاید این را شنیده ایی که زنان

در دل «آری» و «نه»به لب دارند

ضعف خود را عیان نمی سازند

راز دار  و  خموش  و  مکارند

 

آه  من هم زنم،زنی که دلش

در هوای تو میزند پر و بال

دوستت دارم ای خیال لطیف

 دوستت دارم ای امید محال 

 

فروغ فرخزاد

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۳/۰۴/۳۰ساعت 11:42 توسط الهام میرزایی |

 

نذار بهت وابسته شم

حتی اگه دوسم داری !

بذار رها شم از خودم

تا تو منو کم  نیاری !

اون دوستم اون بالا داره میگه : الی ! هییسسسس دخترها فریاد نمیزنند !!!

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۰۴/۲۷ساعت 1:3 توسط الهام میرزایی

 

...و من هنوز درگیر آن فال و فنجانم و لبخند تو ، که دیگری نوشیده بود !!

الهام...

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۳/۰۴/۲۴ساعت 18:51 توسط الهام میرزایی |



Design By : P I C H A K . N E T