...گرامافون...

چه حس خوبی داره "رویای سبز" ریچارد کلایدرمن گوش کنی و ترانه های ماریا کری بخونی:

 

I can stand up once a gain

on my own and I know 

That I am strong enough to mend

  and every time I feel a afraid

I hold tighter to my faith

And I live one more day

And I make it through the rain

می توانم یک بار دیگر

روی پای خودم بایستم و مطمئنم که

آن قدر قوی هستم که بهبود پیدا کنم

و هر بار که ترس را احساس  کنم

با ایمانی محکم تر

روز دیگری را پشت سر می گذارم

و زیر باران دوام می آورم

...

 

 

نوشته شده در جمعه 1393/06/21ساعت 16:18 توسط الهام میرزایی |

عشق، پلنگی است که در رگ هایم می دود . پلنگی که می خواهد تا خدا خیز بردارد.

من این پلنگ را قلاده نمی بندم و رامش نمی کنم . حتی اگر قفس تنم را بشکند.

خدا ماه است و این پلنگ می خواهد تا ماه بپرد . حکایت پلنگ و ماه عجب ناممکن است . اما هر چه ناممکن تر است. زیبا تر است .

عرفان نظر آهاری


برچسب‌ها: کتاب دو روز مانده به پایان جهان
نوشته شده در چهارشنبه 1393/06/19ساعت 22:13 توسط الهام میرزایی

گاهی آنقدر خوبی که شک میکنی به خودت ! به این که این همه خوب بودن لازم است؟! این میشود که دچار تناقض میشوی و مدام با خودت دوئل داری، آنقدر که آخر سر میرسی به یک دو راهی، اما جرات انتخاب نداری و این اوج تراژدی قصه ی توست !! تویی که به باور عادت کرده ایی اما عادتت را باور نکرده ایی !!

الهام-

نوشته شده در چهارشنبه 1393/06/12ساعت 18:55 توسط الهام میرزایی |

« اگر شبی از شب های زمستان مسافری » کتاب فوق العاده ایی بود اما هر فوق العاده ایی آدم راقانع نمیکند که کتاب را تا آخر بخواند ! شاید هم روزی تا آخر بخوانمش، به هر حال گذاشتمش توی کتابخانه ی کوچکم و دوباره رفتم سراغ مائده های زمینی :

آرزوی دیدن باغ های «موصل» را در سر می پرورم؛شنیده ام که پر از گل های سرخ است .باغ های نیشابور را عمر خیام ستوده است، و باغ های شیراز را حافظ ؛ هرگز باغ های نیشابور را نخواهم دید .

آندره ژید

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1393/06/05ساعت 15:25 توسط الهام میرزایی

من سقوط کرده بودم ، ته چاه ناامیدی

نعره ی عریون مرگو ، تو تو اون دره شنیدی

از دلِ صخره شکفتی ، مثِ یه شاخه ی محکم

منو از دره گرفتی ، آخرین لحظه ی مبهم

تن من به جای دره ، توی آغوش تو افتاد

اشکِ حسرتت چکیدو ، پلک بستمو تکون داد

زلفِ تو نوازشم کرد ، عطرتو نفس کشیدم

خم شدی نزدیک نبضم ، دیدمت، چشماتو دیدم

من میخوام مال تو باشم ، توی خواب تو بمونم

چی تو چشمای تو دیدم ، نمی دونم...نمی دونم

مونا برزویی

کی میتونه تو رو از فکر سقوط نجات بده؟؟؟!!!

 

نوشته شده در سه شنبه 1393/06/04ساعت 1:43 توسط الهام میرزایی |

همیشه ناتمام می ماند

حرف های من

با خودم !

عباس کیارستمی

نوشته شده در چهارشنبه 1393/05/29ساعت 22:3 توسط الهام میرزایی

از زبان هزار آدم به هزار آدم:

میتوانی مرا به اسم کوچک صدا نکنی

میتوانی وانمود کنی دوستم نداری

کمتر بخندی

بیشتر سیگار بکشی

برایم گل نخری

 کادوهایم را باز نکنی

میتوانی دیر برسی به قرارمان

میتوانی مرا مغرور تصور کنی

لجباز خطاب کنی

 برایم سیب نچینی

ساز نزنی 

بغضم را نفهمی

اما نمیتوانی...

هرگز نمیتوانی نباشی!

الهام

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1393/05/28ساعت 16:23 توسط الهام میرزایی |

ناتانائیل ، تنها خداست که نمی توان در انتظارش بود . در انتظار خدا بودن ، ناتانائیل،یعنی در نیافتن اینکه او را هم اکنون در وجود خود داری . تمایزی میان خدا و خوشبختی قائل مشو و همه ی خوشبختی خود را در همین دم قرار ده.

آندره ژید

نوشته شده در سه شنبه 1393/05/14ساعت 17:50 توسط الهام میرزایی

منم اون فصل زردی که

پر از لبخند وارونس

داده عشقو به دست باد

اینه که مست و دیوونس...

الهام

خیلی سردمه ! یکی پالتوشو  به من قرض میده؟؟!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه 1393/05/07ساعت 2:13 توسط الهام میرزایی |

تو برایم ترانه میخوانی

سخنت جذبه ایی نهان دارد

گوئیا خوابم و ترانه ی تو

از جهانی دگر نشان دارد

 

شاید این را شنیده ایی که زنان

در دل «آری» و «نه»به لب دارند

ضعف خود را عیان نمی سازند

راز دار  و  خموش  و  مکارند

 

آه  من هم زنم،زنی که دلش

در هوای تو میزند پر و بال

دوستت دارم ای خیال لطیف

 دوستت دارم ای امید محال 

 

فروغ فرخزاد

نوشته شده در دوشنبه 1393/04/30ساعت 11:42 توسط الهام میرزایی |

 

نذار بهت وابسته شم

حتی اگه دوسم داری !

بذار رها شم از خودم

تا تو منو کم  نیاری !

اون دوستم اون بالا داره میگه : الی ! هییسسسس دخترها فریاد نمیزنند !!!

نوشته شده در جمعه 1393/04/27ساعت 1:3 توسط الهام میرزایی

 

...و من هنوز درگیر آن فال و فنجانم و لبخند تو ، که دیگری نوشیده بود !!

الهام...

نوشته شده در سه شنبه 1393/04/24ساعت 18:51 توسط الهام میرزایی |

 

برای مردم غزه دعا کنیم...

نوشته شده در سه شنبه 1393/04/24ساعت 18:40 توسط الهام میرزایی

فقط تو میتونی آرامش داشته باشی اما آروم نباشی،حتی وقتی داری شعرهای پل الوار رو  میخونی و موزیک لایت میشنوی !!............ .................. 

دکتر منو از بعضی خوراکی های خوشمزه منع کرده( عذا بدون سالاد چه فایده داره؟) کتاب ندارم بخونم و هر چی مینویسم اونی نمیشه که میخوام !!!( عاشق علامت تعجبم) البته الان شده علامت عاطفی !

راستی عاطفه کجاس؟؟!!!

تا وقتی در روز چندین کار مفید انجام ندم آروم نمیگیرم( چه ادم مزخرفیم من !!!)

هر روز میشینم زبان گوش میدم!چند تا آدم حرف میزنن و منم واسه خودم ترجمه میکنم ! از هر دری حرف میزنن ، از زنبور گرفته تا آلزایمر ! کاش یه چیزیم از آشوب بگن.....

بعضی وقتا نمیفهمم چی میگن  ولی مهم نیس !!!!

وقتی تا 3و نیم صبح فوتبال میبینم ! تمام روز رو یا خوابم یا تو فکر خواب( من با خوابیدن آروم نمیگیرم ) !!!

تو نخواهی آمد

و شعر

داستان پرنده ایی است

که پرواز را دوست دارد و بالی ندارد

(شمس لنگرودی)

 

نوشته شده در پنجشنبه 1393/04/19ساعت 18:26 توسط الهام میرزایی

سلام !!!!!

دلم برا شما و وبم تنگ شده بود !

این روزا تب فوتبال عجیب داغه و قبلش هم تب امتحانا ، حالا عاشق فوتبال باشی و جام جهانی هم بخوره توامتحانات ! البته همین همزمانی امتحان و جام جهانی حداقل برای من جذابیت های خاص خودشو داشت!مثلا 8 صبح امتحان داری و تا نصف شب بشینی فوتبال نگاه کنی ، داری درس میخونی و ایتالیا بازی دارهبعد به خودت قول بدی که فقط یه نیمشو نگاه کنی ، یه نیمشم نگاه میکنی اما از دقیقه ی 60 به بعد بازوسوسه میشی که بری بقیشم نگاه کنی ! آخرشم همون اول کار حذف شه این ایتالیاتازه پرتقال هم حذفمیشه و دیگه بازی های رونالدو رو نمیبینمایران و آرژانتین هم که دیگه نگووووو !!!! چی میشد تک به تگگوچی گل میشد؟؟؟ یا ضربه سر سید جلال؟  ولی دم بچه ها گرم ، بخصوص آق مهرداد و علیرضا حقیقی!!حالا  جذابیت کار کجاس ؟؟ اینجا که یه نفری مث من که وقتی امتحان داره حتی اگه درس هم نخونه عمرااز فکر امتحانش بیاد بیرون بشینه فوتبال نگاه کنه و  اصلا استرس وقتشو که داره میگذره نداشته باشه ،در واقع کشف کردم که تو  شرایط سخت هم میتونم ریلکس باشم.هورااااااااا(البته ناگفته نماند که بخاطر امتحانا بعضی بازی ها رو نگاه نکردم )

... و اما ماه رمضون و حال خوش این روز های عزیز و برنامه ی دوست داشتنی ماه عسل ! و سریال هایی که پر ایراده و باز میشینم نگاه میکنمسر سفره های افطار همو دعا کنیم

نوشته شده در دوشنبه 1393/04/16ساعت 14:14 توسط الهام میرزایی |

 

 اون آهنگو هر بار رد میکنم

که هیچکس نبینه تو چشام غمو

یه وقتایی هست بهترین خاطرات

میتونن روانی کنن آدمو

مونا برزویی

 

نوشته شده در شنبه 1393/03/31ساعت 0:48 توسط الهام میرزایی

پست تولدم با یک روز تاخیر

 

21 سال گذشت

و من...

به "سکوت" نزدیک تر میشوم

به گاهی نبودن

همیشه رفتن...

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1393/03/23ساعت 23:19 توسط الهام میرزایی |

یه نفری بهم گفت : وقتی چیزی رو عمیقا باور داشته باشی بهش عمل میکنی...

جوابشو ندادم؛ گاهی حرف ها و طعنه ها رو بی جواب میذارم،طعنه ها رو به این خاطر که نمیتونم به اندازه ی آدم هایی که طعنه میزنن "بی درک باشم" یا " حسود"...و بعضی حرف ها رو به این دلیل بی جواب میذارم که میبینم افکار خط خطی و پریشون و منظمم برای خودم بمونه بهتره ، بعضی وقت هام کلا و اساسا نباید جوابی بدم...

من گاهی نمیتونم چیزی رو که عمیقا  باورش دارم  عملی کنم...کاش میشد دلیلش رو بنویسم....

(بیزارم از اینکه شبیهت شم)

 

نوشته شده در پنجشنبه 1393/03/08ساعت 21:46 توسط الهام میرزایی

هوا آنقدر گرم بود که سردم شده بود،به خانه که رسیدم لباس هایم را کندم و روی کاناپه ولو شدم؛سردم بود؛به تختم پناه بردم،پتو را روی خودم کشیدم،خیس عرق شدم و نمی دانم چرا همه اش ترانه ی 10 سال پیش را زمزمه می کردم.خوابم برد، خواب ساعت را دیدم، از 12 شب گذشته بود، با وحشت بیدار شدم!ساعتم را که همیشه می خندید نگاه کردم،عقربه ها هنوز به 7 هم نرسیده بود،ساعت دروغ گو ترین چیزی است که به عمرم دیده ام!!

الهام-1393

نوشته شده در شنبه 1393/03/03ساعت 1:28 توسط الهام میرزایی |


من و حدیث سر کلاس استادی به معنای فرا واقعی بد اخلاق...

من: حدیث ! میدونی بزرگترین آرزوم چیه ؟؟

حدیث: نه ، چیه ؟؟

من: بزرگترین آرزوم اینه که جزوتو تا میتونم خط خطی کنم !!!!!!!!!!!!

حدیث: غلط کردی !!!!

من: حالا میبینی !! بالاخره این کارو میکنم ! حتی اگه باهام قهر کنی!!!

حدیث: بلاکت(Block) میکنم !

من: هیچ کس نمیتونه منو تو زندگیش بلاک کنه ، حتی اگه اینکارو کنه فقط فکر میکنه که بلاک کرده !

حدیث{میخنده} جواب دندون شکنی بود.

پ ن: چه اعتماد به نفسی دارم من !

پ ن: جزوه ی حدیث به شدت تمیز و مرتب و خوشکله !!

و بازم پ ن: احتمالا گرامافون تا یه مدت به روز نشه !! (احتمالا)

نوشته شده در چهارشنبه 1393/02/17ساعت 19:58 توسط الهام میرزایی |


همین امروز

همین حالا

بگو که دوستم داری

بگو که به من فکر میکنی

فردا دیر است...

فردا شاید من نباشم

و آرزوی عشق تو

در گور هم جا نمیشود

همین امروز

همین حالا

بگو که دوستم داری

الهام

نوشته شده در سه شنبه 1393/02/09ساعت 20:52 توسط الهام میرزایی |


بیشترین عشق جهان را به سوی تو می آورم

از معبر فریاد ها و حماسه ها

چرا که هیچ چیز در کنار من

از تو عظیم تر نبوده است

که قلبت


احمد شاملو

نوشته شده در سه شنبه 1393/02/02ساعت 9:52 توسط الهام میرزایی |

 

سلام ! بعد از ۲۶ روز دارم به روز می کنم

امیدوارم تا الان ۹۳ باهاتون خوب تا کرده باشه و برعکس

...و داستان نسترن اولین پست من توی سال ۹۳ که به شدت دوسش دارم....

دوسش دارم چون واقعیه !

نسترن را بچه که بود می دیدم،همیشه به دیوار کوتاه خانه اشان تکیه میداد و مدرسه امان را دید میزد. هیچ وقت نفهمیدم که چگونه دیوار خانه اشان از دیوار مدرسه بلند تر است . اسمش را بچه ها به من گفته بودند، این را هم گفته بودند که شیرین عقل است ! نسترن موهایش را همیشه یک جور  از روسری قهوه ایش بیرون میریخت و مدام می خندید انگار که شادترین دختر روی زمین است! چند وقت پیش نسترن را بعد از ۱۱سال یا بیشتر دیدم ! چهره اش همان بود،چادر سرش کرده بود و آنقدر  عمیق نگاهم کرد که انگار مرا میشناخت!دیگر لبخند نمیزد کمی هم عصبانی به نظر می رسید.شاید او هم با تمام شیرین عقلیش تلخی ها را فهمیده بود !

 

نوشته شده در سه شنبه 1393/01/19ساعت 22:39 توسط الهام میرزایی |

توی سال جدید شاید بتونم ببخشم همه ی کسایی که من رو رنجوندن اما نه  اونایی که به ناحق راجبم قضاوت کردن...

برای همه دوستام سالی پر از امید آرزو می کنم....

سالی پر از دوستی....

و سالی پر از پول !!!!!!

راستی:فقط چند روز از 92 میگذشت که یکی از دوستامو از دست دادم...خواهش می کنم برای آرامش روحش صلوات بفرستید....

سال نو مبارک


نوشته شده در پنجشنبه 1392/12/22ساعت 8:51 توسط الهام میرزایی |


 در بالکن که می ایستی

نه دشت معلوم است

نه شهر

و تو باید

با الهام از چراغ های روشن آپارتمان روبه رویی

شعر بسرایی

الهام-1392

نوشته شده در سه شنبه 1392/12/13ساعت 0:15 توسط الهام میرزایی |

 

 

پدرانم همه سرگشته ی حیرت بودند

من اگر راه به جایی ببرم ناخلفم

فاضل نظری

نوشته شده در سه شنبه 1392/12/13ساعت 0:10 توسط الهام میرزایی |



وقتی که دغدغه هام غش غش بهم میخندیدن اصلا توجهی بهشون نکردم و خیلی شیک وا3 خودم یه لیوان چایی ریختم،اول خواستم بدون قند بخورمش ، اما این کارو نکردم و با قند خوردم اونم 6 تا !!! همیشه همینه، قند پهلو میکنیم چایی رو ....

پ ن؛ چقدر چایی تلخ خوردم و فکر کردم شیرینه ولی مهم نیس، مهم اینه که تونستم شیرینش کنم...



نوشته شده در سه شنبه 1392/11/29ساعت 23:48 توسط الهام میرزایی |



Design By : P I C H A K . N E T